خرید بک لینک
امروز بارون میبارید،قشنگ...آروم...فک میکردم واقعا حیف...حیف که بارون هست،یه دوست داشتن اینور قضیه هست،همون 50 درصد معروف...بادی که بپیچه تو موهام هست،بوی تلخ قهوه هم که رابرا هست...حیف حیف که دستای تو نیست...

پینوشت 1/یه وقتی بود میگفتم وقتی تو بغلمی انگار همه دنیا تو مشتمه...

پینوشت 2/باید بتونم و دووم بیارم!!!

برچسب: نگو از کجای بارون و غروب, نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 7:50

اگه آفتاب دم ظهر گرمت نکنه چه امیدی به افتاب عصر... چند سال پیش اینو از مادر بزرگم شنیدم.وقتی یکی از دخترای فامیل میخواس جدا بشه.بهش میگفتن دختر تو خونه بودی مثل پنجه آفتاب این شد ،انتظار داری بعدش بهترش پیش بیاد که...و میگفتن آفتاب دم ظهر گرمت نکرد حالا چه انتظاری از آفتاب دم غروبه... اونروز میگفتم ای بابا امان از این تفکرات قدیمی ولی امروز به این نتیجه رسیدم گاهی قرار نیست گرم بشی.خیلی فرق نمیکنه آفتاب دم غروب بهانه است... پینوشت 1/باید بگم ببخش ولی دیشب چشمامو بستمو ... پینوشت 2/سردمه... پینوشت 3/دیگه مطمینم که ...

برچسب: نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 7:50

تموم روز داشتم به این فک میکردم که یه زن دقیقا چی میخواد از یه مرد...در واقع فک کردم من به عنوان زن از مرد چی میخام ؟خیلی فک کردم، به حالتهای مختلف و اخرش به این نتیجه رسیدم که من از تمام دنیای یک مرد فقط یک خیال راحت میخوام از یک دوست داشته شدن اروم و پایدار.

پینوشت 1: 10:25 سهم سلام امروز

پینوشت 2: خیالم راحت نیست...

پینوشت 3: سانسور کردم ...

برچسب: پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من,پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من افتخاری,پريشان کن سر زلف سياهت شانه اش با من,شعر پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من,دانلود پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من,آهنگ پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من, نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 14:55

انگار کم کم دارم تو این عشق بزرگ میشم.تقریبا از اولین روزای شروع این عشق میدونستم که تو این روزا میری سفر.اعتراف میکنم که گاهی دوس داشتم یه جورایی کنسلش کنی،و اعتراف میکنم همش برا اینکه دور میشدی نبود، فک میکردم معنی این کار اینکه تو خیلی منو دوس داری و نمیتونی تحمل کنی که 10 روز منو نبینی.فک میکردم اینجوری باورم میشه مهمترم.از همه چی...هر بار که حرفش میشد تو دلم ارزو میکردم که بگی کنسل شد...ولی از یه جایی به بعد، نمیدونم از کی حس کردم برام اهمیتی نداره که بری یا نری،حس کردم نیازی به این تایید ها ندارم.نیازی ندارم که تو ثابت کنی یه چیزایی رو.حس میکنم دوست د

برچسب: نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 16:13

پینوشت: فک کنم من تنها کسی ام که همزمانکه دارم باهات حرف میزنم برات مینویسم "عاشششششقتم نفسسس" و همزمان ایجا بهترین لحظه ای زندگی رو ثبت میکنم.

برچسب: نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 15:14

يادته بهت گفته بودم صبحا كه گرم حرف زدنيم همكاراي من ميگن شماها چي ميگين كه حرفاتون تموم تموم نميشه و حسابي براشون عجيبه....امروز تو تيستي ... حرفي نيس...

برچسب: نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 22:42

صفحه بندی